۱۷ دی
باز کن این بنبست لامصب راه روسیاه کردی روزگار رو جلال!
۱۸ و ۱۹ دی: تظاهرات خونین
۳۰ دی
کشتن جانی به وسیلهی جانیاحتمالا بازتولید همون چرخه است.
۱۶ بهمن
احساس میکنم در آینده دلم برای انتخابات تشریفاتی پزشکیان-جلیلی تنگ میشه. حداقل ظاهرش دموکراسی بود. در این افق که همدیگه رو دارید تیکه پاره میکنید، ترجیح میدم اسمی ازم نباشه و بین شما رادیکالها نباشم.
همینطور ارادتمند مخاطبام هستم، به خصوص اون دانشگاهتهرانیایی که اسم الیت جامعه رو یدک میکشیدن، ولی بویی از تکثرگرایی نبردن. جامعهای درمانده که برای رهایی، بمباران را لحظهشماری میکند. نخبگانی که تاب تحمل کثرت را ندارند و خود سردمدار رادیکالیسم شدهاند.
۲۹ بهمن
هر انسان آگاه و بیداری متوجه هست که آمریکا فرعون زمانه است. همینطور هر انسان آگاه و بیداری متوجه هست که شما موسای زمانه نیستید.
بیتاریخ
نتانیاهو همان خامنهای است؛ پزشکیان همان پهلوی است.
دو ایدئولوژی خشن؛ دو بازیچه.
بیتاریخ
اسنپ میگیرم از نوع موتور. راننده مردی است که دستش تنگ است و مرا از مقصدی از شمال شهر به مقصد دیگر در شمال شهر جابجا میکند. البته تیکهای محترمانه هم نثارم میکند تا گلایهاش را از وضعیت اقتصادی بروز دهد. خیلی زود از وضعیت اقتصادی میگذریم و در سیاهچال بحثهای سیاسی میافتیم. گویی هر بحثی -حتی اگر زیربنایی و اقتصادی هم باشد- در ایران نهایت منجر به سیاسی میشود. از جنایتهای اخیر رژیم دلش خون است. اما حرف بعدیاش برایم دلهرهآور است. میگوید دارد برای «آوارگی» آماده میشود.
حاضر است آواره شود؛ اما تغییر را به چشمش ببیند.
بیتاریخ
این را برای ده سال دیگر مینویسم. وقتی که از این روزها فاصله گرفتهایم و یادمان رفته در چه حالی بودیم و تحت چه فشاری فکر میکردیم:
این روزها مردم عصبانیاند. حتی آنهایی که برایم معیار سنجش مهربانی، عطوفت و احساسات انسانیاند هم استوریهای تندی در اینستاگرام منتشر میکنند و از ابایی از لعن و نفرین ندارند. از دانشگاهیانی بگویم که عموم اطرافیانم از آنهاست؛ چه نخبگانی هستند که تاب تحمل کثرت را ندارند و خود سردمدار رادیکالیسم شدهاند. عموماً با کسی بحث سیاسی نمیکنم و یا اگر هم این خطا را کنم، خیلی زود متوجه اشتباهم میشوم. در حرفهایشان چیزی جز التماسِ خشم و ویرانی و انتقام نمیشنوم. همه پکرند و احساس میکنند که باید چیزی را جبران کنند. این گاهی با احساسات گریه و بهت همراه میشود.
اما بیش از هر چیز، آنچه که به زبان نمیآید، فقری است که به زبان نمیآید و در تاروپود نزدیکترین آدمهای زندگیام رخنه کرده است. دیگر مثل گذشته خوش نمیگذرانند، غذای خوب نمیخورند، سفر نمیروند یا درستتر بگویم نمیتوانند بروند؛ جوکهایشان خندهدار نیست و اینها بیش از چیزهای دیگر مرا آزار میدهد و نگرانم میکند. من این را دوست ندارم که مردم برخلاف دهههای پیش لباسهایی میپوشند که تاروپودش ور آمده، عطرهایشان فیک و تند است.
هرچهقدر هم که این کاستیها را با افکتهای اینستاگرامی و هوش مصنوعی پنهان کنند؛ شرایط روزمرهی زندگیشان جالب نیست.
بیتاریخ
آنقدر جرئت و باور دارم که حتی در این روزها هم اظهار کنم که قدرت سخت جمهوری اسلامی را دوست دارم. آنچه که در امتداد رؤیای تمام شاهان سرزمین ایران بوده و بدون آن نمیتوانند در مقابل سیل بدخواهی اعراب و ترکان و شرقیان و غربیان ایستادگی کنند.
در گذشته رشادت و ایمان لشکریان نقشی پررنگتر در پیروزی داشت. چهرههای کاریزماتیکی چون نادر و عباس میتوانستند با شهامتی ستودنی لشکری پشت سرشان بیارایند و برای دورهای کوتاه، ایران را آرام و یکپارچه کنند. اما این روزها اوضاع متفاوتتر است. شرایط پیچیدهتر است. همهچیز به هم ربط دارد. نمیتوان یکشبه به چیزی رسید. مسیر توسعه گاهی دهها سال نقشهراه و برنامه میطلبد تا بتوان سری بین قدرتهای خرد و کلان جهانی برآورد. وحشتناک است که کشوری در این رقابت فشردهی قرن بیستویکم عقب بماند و دچار گسست شود.
به انفعالی دچار شدهام که نه وضع موجود راهی برای توسعه گذاشته و از بین رفتن آن قطعا به بهای حذف قدرت سخت حکومت مرکزی ایران ختم خواهد شد؛ چیزی که این روزها کشورهای اروپایی به سختی دچارش هستند.
بیتاریخ
ایرانیان خارجنشین دلسوز ایرانند. اما عموماً نظراتشان ناخودآگاه شکلی کاریکاتورگونه با واقعیتِ ایران دارد. آنها واقعاً نمیفهمند که مفهوم گرانی در ایران چیست. متوجه عصبانیت جامعهی ایرانی نیستند و در شهرهای آرام غربی، با خاطراتی دور، ایران را تداعی میکنند.
وقتی که حرف سیاسی میزنند، آنقدر غرق چشماندازهایشان میشوند که واقعیتهای امروز را فراموش میکنند. از وضع موجود بیخبرند و به همین علت از واقعیت گریزانند. انتظارات نابهجایی دارند؛ بعضاً آرامشی منزجرکننده در حرفهایشان وجود دارد که مشمئزکننده است. فراموش کردهاند که مردم داخل ایران دغدغههای دیگری غیر از انقلاب هم دارند؛ مثل نان شب.
بیتاریخ
من تفاوتی عمیق با آنانی دارم که از ترامپ یا نتانیاهو حمایت میکنند. هدف وسیله را توجیه نمیکند.
بیتاریخ
فروپاشی روانی اسم دردی است که تا چند سال دیگر تعداد انسانهای سالم را انگشتشمار میکند.
۹ اسفند: آغاز جنگ ایران با آمریکا-اسرائیل، مقاتلهی آیتالله خامنهای و حادثهی میناب
اما نمیتوانم از رفتار تعدادی از هموطنانم هم چشمپوشی کنم که آواز “خر برفت و خر برفت” سر میدهند و سقوط حکومت مرکزیشان را جشن میگیرند؛ مثل سالهای ۲۰، ۳۲ و ۵۷.
من تا جایی که متوجه شدم، روشنفکر ایرانی همچنان به مسئلهی آزادی بیش از استقلال بها میده و حاضره سیاست زیرزمینی (قدرت سخت) رو به بهای ناچیزی به نفع سیاست خیابانی (قدرت نرم) بفروشه. چنین مسیری باعث تشویق و ارتقای اون روشنفکر در بهترین دانشگاههای (غربی) جهان میشه، اما احتمالا رویهی او چندان به نفع واقعیتهای سرزمین خودش نخوره.
از عمده دلایل این خطای بینشی، توجه بیش از اندازه به سطوح گفتمانی و بیتوجهی به نیروهای ماتریالیستی دنیای امروزه.
در جنگ: حامی سپاه
۳ فروردین
و بنویسید که هنوز هم وطنپرستترین نیروی حامی ایران شیعه بود.
دیگر ضرورتی نمیبینم بیش از این خودم را با فشار اجتماعی هماهنگ کنم و با جماعتی همراه شوم که برای سقوط ایران سرود خر برفت و خر برفت سر میداد. آنها در آکادمیهایی درس میخوانند که سودای آزادی برایشان بهایی بیشتر از واقعیتِ استقلال دارد و اضمحلال منطق و انسانیت در غرب را نادیده میگیرند.
ولی یادت باشد صلح که شود، دوباره سازوکارهای فسادِ قدرت و تفکرات سوگیرانهات را به نقد خواهم کشید. اما باور کن که هیچگاه عامدانه در جهت تضعیف حکومت مرکزی ایرانم گامی بر نخواهم داشت و برای آرمان “ایرانِ متکثر” حرفهایی خواهم زد که به مذاق بسیاری از مداحان و روحانیون محبوبت خوش نمیآید؛ همانطور که ۱۴۰۱ شاخبهشاخ شده بودیم.
وجه اشتراکِ “ایران” برای هر دوی ما بزرگتر از اختلافهای ماست. هرچند ممکن است که تو هم این نکته را فراموش کنی و فجایع ۴۰۱ و ۴۰۴ تکرار شود. اما خدا را چه دیدی؟ امیدوار میمانم به فردا. چون خود تو هم تکهای از پازل “ایران متکثرم” هستی و من آیندهی بیتو را نمیخواهم.۱۵ فروردین
بشکنه دستم اگر برای آرمان ایران آزاد، خدشهای به ایران مستقل وارد کنم.
۱۷ فروردین
بعد از دو ماه مجبورمسکوتم رو بشکنم:
هیچ جنایتی بالاتر از تخریب سیستماتیک زیرساخت وجود نداره. هر جنایت دیگری، مثل کشتار ۳۰.۰۰۰ نفر یا حتی انفجار بمب اتم در برابرش ناچیزه. [منتشر شده در بله]
۱۹ فروردین
تا پایان قطعی جنگ، همچنان عرزشیامپس از پایان جنگ مجدد اصلاحطلب با تنظیمات اضافی.
دو:سال ۲۰۲۲ نامی جدید تمام جهان را پر کرد و بهعنوان نقطهعطفی در تاریخ بشریت معرفی شد. ابزارهای هوش مصنوعی مثل چتجیپیتی معرفی شدند که بیش از هر زمانی مرزهای بین انسان و ماشین را حذف کرد، انسان را به ماشین وابسته کرد و در نهایت، بزرگترین اختراع بشر، یعنی زبان را از او گرفت. امروز یک ادبیات ماشینی تمام آگهیهای تبلیغاتی و حتی ایمیلهای روزمره را پر کرده و اخیراً حتی به چتهای روزمرهی تلگرامی هم رسوخ کرده است. همین لحظه نسلی در حال پرورش است که آگاهیاش را از هوش مصنوعی کسب میکند.یک سال پس از معرفی چتجیپیتی، حادثهی ۷ اکتبر رقم خورد تا خشم فروخفتهی مردمان فلسطینی را باز کند. اما خدای اسرائیل اینبار آرام ننشست و با قدرتی مثالزدنی انتقامی بیسابقه از کودکان و زنان بگیرد. خدای اسرائیل قواعدی بر جهان حاکم کرد که قواعد مدنی جهان مدرن را به چالش کشید و سازوکارهای بازدارنده را خنثی کرد. هیچ چیز جلودار این خدای پرابهت آهنی نبود و در نهایت، آرزوی «پاک»سازی یک قوم دیگر را تا حدی محقق کرد!
سه:خوشحالم که از مختصات جهان غرب بیرون افتادهام و داغ جنایتهای خدای اسرائیل پیشانی مرا نمیسوزاند. اتفاقات جمهوری اسلامی در این سالها هیچگاه با جنایتهای اسرائیل برابری نکرده و رویدادهای ایران در ساحت نمادها و بعضاً جنایتهای غیرساختاریافته دنبال شده است. من فکر میکنم در واقعیت نظامهای سیاسی اشتباهاتی میکنند و جنایتهایی مرتکب میشوند. اما جنایتها تا وقتی ساختارنیافته باشند، آنقدرها مرا وحشتزده نمیکند.اما جمهوری اسلامی همواره کوشیده تا خود را بهعنوان رأس نیروی مقاومت در برابر نظم غربی معرفی کند. چه چیز شیرینتر از اینکه در سرزمینی زندگی کنم که ادعای مخالفت با پلیدی دارد و حتی حاضر است بهایی برای آن بپردازد؟ به خاطر دارم که کسی گفته بود در اوایل انقلاب جمهوری اسلامی فقط با دو کشور خصومت داشت: یکی اسرائیل و دیگری آفریقای جنوبی که هر دو مرتکب جنایات ساختاریافتهی قومی بودند.اما پرسش بنیادین این است که این «مقاومت» در برابر دشمن یعنی چه؟ آیا مقاومت در برابر آرمانهاست و یا صرفاً نوعی مقاومت در اهداف است که لحظه به لحظه تغییر میکند؟ معروف است که میگویند دو دشمن قدیمی به یکدیگر شبیه میشوند. آیا ایران کشوری شبیه به آمریکا و اسرائیل شده است؟ آیا ایرانیان با این انبارهای مجهز به موشک و پهپاد چیزی بهتر از اسرائیل میشوند و یا صرفاً قومِ زیادهخواه دیگریاند که اگر زورشان برسد، همان کارهای خبیثانه را تکرار میکنند؟من از ۱۸ و ۱۹ دی به سه دلیل نمیخواهم سخنی بگویم و قضاوت دربارهی آن را به سالهای بعد و مخاطبان واگذار میکنم. اما به خاطر دارم که روزها پس از آنکه که شهر تقریباً آرام شده بود، برای خرید مایحتاج به کوچه رفته بودم که ناگهان ریزپرندهای دیدم که با نعرهای مغرورانه، آرامش محله را به هم میریخت و با چراغهای چشمکزن قدرتمندش حضورش را فریاد میزد. آن لحظه، وحشتناکترین صحنهای بود که در سالهای اخیر به چشم دیدهام. مگر من شهروندی درجه سه در کرانهی باختریام که باید حضور بیواسطهی ابزارهای نظارتی در زندگی معمولیام را بپذیرم؟
چهار:خدای نتانیاهو همان خدایی است که از زبان ایلان ماسک جاری میشود و وعدهی کارایی، طول عمر و سلامت هرچه بیشتر از طریق هوش مصنوعی میدهد، ولی در نهایت حتی سِنت به سِنت حق عضویت اشتراک اکانتهای هوش مصنوعی را محاسبه میکند و تنها برای یک اقلیت ثروتمند آرامش به ارمغان میآورد. دقیقاً مثل خدای امروز اسرائیل که برای رسیدن به آرمان اسرائیل بزرگ، حاضر است به هر وسیلهای آن را محقق کند و چه وسیلهای بهتر از تکنولوژیهای قدرتمند نو. خدای نتانیاهو خدای بیرحمی است که بینظمی را بر نمیتابد و مرزهای تمدن را به سرعت بازتعریف میکند تا انسانهای همراه با خودش و تکنولوژیهای پرشمارش را متمدن بنامد و انسانهای رویگردان یا محروم از تکنولوژیها را وحوشی بداند که قتلشان مباح است. خدای نتانیاهو همان میل فتیشی به دیدن عظمت ناو جرالد است که برخی ایرانیها تا چند هفته پیش از دیدنش ارضا میشدند. خدای نتانیاهو خشونتی روزمره به شهرهاست که با موشکهای نقطهزن ایرانی و اسرائیلی توجیه میشود. باید در برابر این خدا ایستاد. تکنولوژی مسئولیتی سنگین دارد ک
پارادایم سیاست به کل باید تغییر کند. نتانیاهو و ترامپ و مترسکهای کوچکتر، شبیه شیرهای فاسدیاند که تاریخ مصرفشان گذشته، اما هر روز مجبوریم بارها اسمشان را مصرف کنیم و همهروزه مسموم بمانیم. چه بد است عادت کردن به مسمومیت.
۱ اردیبهشت [شبی دیگر با احتمال عدم تمدید آتشبس و وقوع دوبارهی جنگ]
صورت با سیلی سرخ میکنم و از حکومت مرکزی ایران حمایت میکنم. باقی حرفها بماند برای دوران صلح.
۲ اردیبهشت
تا قبل از جنگ فکر میکردم که انسان آگاه چون درک بالاتری از وضعیت دارد و متوجه سطحیبودن ایدئولوژیها و جریانهای سیاسی است، دچار نوعی بیعملی میشود و موضعی نمیگیرد. اما در جنگ فهمیدم انسان آگاه اتفاقا موضع میگیرد و گاهی در ظاهر همرنگ با جریانهای ایدئولوژیک میشود؛ با این تفاوت که از پوچی وضعیت آگاه است و دلایل متفاوتی برای خود دارد.
بسیاری فکر میکنند نباید بگذارند حرف از آمادهسازی مردم برای روزهای سخت بزنیم، فکر میکنند این کار فقط باعث ایجاد ترس و ناامیدی است. انگار مردمی که در خیابان شعار مرگ بر اسرائیل میدهند و صدای انفجار را میشنوند، ظرفیت یا توان آگاه شدن از ابعاد اقتصادی و معیشتی جنگ را ندارند و دیگر نیازی نیست در مورد مدیریت مصرف، ذخیرهی هوشمند یا بهینهسازی زندگی روزمره بدانند. این اشتباه بزرگ و مهلکی است.
ما تصور میکنیم اگر به مردم بگوییم باید جور دیگری مصرف کنید، آنها را ناامید کردهایم. اما ناامیدیِ واقعی آنجا است که بحران از راه برسد و ما هنوز بلد نباشیم چطور با داشتههایمان، زمان بخریم. آمادگی برای جنگ، فقط آمادگی برای آوار نیست؛ آمادگی برای مدیریتِ قطره قطرهی حیاتی است که در رگهای شهر جاری است.
ما دچار شرم بیجا شدهایم و نمیدانیم شرم واقعی کجا است. شرم واقعی آنجا است که وقتی تاریخ را ورق میزنند، بگویند ملتی بودند که زیر بارانِ موشک ایستادند، اما چون نحوهی دوام آوردن با داشتهها را تمرین نکرده بودند، از درون فرسوده شدند.
به بیان دیگر ما یاد گرفتهایم که در برابر صدای انفجار، شجاع باشیم؛ اما یاد نگرفتهایم که در برابر کمبود، هوشمندانه رفتار کنیم. این یک لکنتِ خطرناک در فرهنگ امروز ما است: این که خجالت میکشیم از اندازه نگه داشتن حرف بزنیم، چون میترسیم به فقر یا ناداری تعبیر شود.
واقعیت این است که حمایت از کشور و مقاومت در برابر فشار خارجی، علاوه بر شور و وطنپرستی و حضور در تجمعات، بخش مهم دیگری نیز دارد، آن هم تابآوری درونی جامعه است. یعنی مردمی که هم دلشان برای وطن میتپد، این را هم بلد باشند که در شرایط محدودیت و فشار اقتصادی، زندگیشان را مدیریت کنند بدون این که زیر فشار له شوند یا بشکنند.
ما امروز در شبکههای اجتماعی و رسانهها تقریباً هیچ گفتوگوی جدی و مسئولانهای دربارهی این موضوعها نمیبینیم:
– چهطور مصرف آب، برق، گاز و مواد غذایی را هوشمندانهتر کنیم؟
– چهطور از دور ریختن نان، برنج و مواد قابل نگهداری جلوگیری کنیم؟
– چهطور ذخیرهی حداقلی و هوشمند فراهم کنیم بی این که احتکار کنیم؟
– چطور ذهنیت صرفهجویی = افتخار را در خانوادهها زنده کنیم، نه این که آن را مسخره کنیم یا با برچسبهایی مثل خست لکهدارش کنیم؟
در کشورهای دیگر (حتی اسپانیا که در حال فاصله گرفتن از سیاستهای زورگویانهی آمریکا است) صراحتاً از استقلال انرژی، کربنزدایی و حاکمیت از طریق کاهش وابستگی حرف میزنند، اما گروهی از مسئولان ما انگار هنوز خجالت میکشند که به مردم بگویند «دور ریختن غذا و هدر دادن انرژی در شرایط جنگی و تحریمی، چیزی کمتر از خیانت نادانسته به مقاومت و کمک به دشمن نیست.»
ما نیاز داریم که غرورمان را به مصرفِ بیمحابا گره نزنیم. نیاز داریم که صریح و بیپرده، در مدارس، در خانهها و در رسانهها، فنِ ماندن در شرایط سخت را تمرین کنیم. اگر یاد نگیریم که چطور با منابعِ محدود، عمرِ ایستادگیمان را طولانی کنیم، تمام آن شجاعتهای زیر صدای انفجار، در برابرِ واقعیتِ سردِ سفرهها بیدفاع خواهد ماند.
پیشنهاد عملی و ساده:
زمان آن رسیده که مسئولان فرهنگی، رسانهی ملی، سخنرانان تجمعات، سرایندگان اشعار نوحهها و مادران خانوادهها، بدون ایجاد وحشت، یک کمپین صادقانه و مستمر راه بیندازند با این پیام مرکزی که «دفاع از وطن فقط در پای لانچر نیست؛ در آشپزخانه، در قبض برق و در یخچال خانه هم ادامه دارد.»
متنهای کوتاه، داستانهای واقعی از جنگهای گذشته ( از مشروطیت گرفته تا جنگهای جهانی و خاطرات جنگ تحمیلی هشت سالهی خودمان)، آموزشهای عملی مدیریت مصرف، و تشویق به صرفهجویی شرافتمندانه باید به بخشی طبیعی از گفتمان روزمره تبدیل شود. جامعهای که بلد نباشد در روزهای سخت، دانهی گندم و قطرهی سوخت را به چشمِ سلاح ببیند، پیش از آن که در میدانِ جنگ پیروز شود، در آشپزخانهها و پمپبنزینها و نیروگاههای برقش شکست خواهد خورد.
اگر مردم را فقط برای احساسات قوی آماده کنیم ولی برای سختیهای مادی و روزمره آماده نکنیم، در بلندمدت ممکن است همان شور شریف خیابانها و تجمعات و حمایت مردمی دچار فرسودگی شود.
تابآوری واقعی، ترکیبی از غیرت ملی، عقلانیت مصرفی، و حس مسئولیت جمعی است. هر چند باید از قبل از تهاجم خرداد ماه این کار را میکردیم، اما هنوز هم فرصت هست که این بخش دوم را هم جدی بگیریم، بدون خجالت و بدون تعارف. قناعت در زمانهی بحران، فقر نیست؛ حرفهایگری است. دور نریختنِ چیزی که میتواند جانِ فردا را نجات دهد، خست نیست؛ شرف است. باید یاد بگیریم که نان، سوخت و آب، ذخایرِ استراتژیکِ قلعهای هستند که ما نگهبانش هستیم. دور ریختنِ هر تکه از آنها، خالی کردنِ خشابِ سید مجید نقطهزن است.
روشنفکر ایرانی همان گفتههای آزادیبخش قرن هجدهمی فرانسوی را مدام غرغره میکند و از درک شرایط ایران امروز ناراضی است؛ همان بهتر که در عالم رؤیاییاش کتاب بخواند و در فضای مجازی آروغ روشنفکری بزند. رسانه، روایت، آکادمی و دانش پازلهای بازی خشن جنگ در زمانهی تقابل ارادههای معطوف به قدرتند و شگفتآور است که بسیاری از روشنفکران سر زیر برف کردهاند و برای رسیدن سودای آزادی، نابودی واقعیتهای زیرساختی ایران و استقلال سرزمینی این کشور را ناچیز میشمارند. مفاهیم معصومانهی غربی را نمیتوان از غرب به ایران پرتاب کرد و انتظار بهبود شرایط را داشت؛ همانطور که پرتاب بمبها چیزی را درست نمیکنند.
پینوشت ۲ (۱۱ اردیبهشت): به یادداشتهایم نگاه میکنم از بازهی منتهی به ۱۸ و ۱۹ دیماه تا کمی بعد از آن واقعه منتقد نظام بودم. اما به خاطر دارم که با علنیشدن گفتار خشونتآمیز طرفداران پهلوی و گفتمان رسمی شاهزاده علاقهای به این آلترناتیو نداشتم. اما با توجه به کاهش شدید مشروعیت نظام جمهوری اسلامی در گفتمان عمومی امکان حمایت قاطع یا نسبی از آن نیز فراهم نبود و قشر خاکستری عموماً در سوگ کشتهشدگان ۱۸ و ۱۹ دیماه فرو رفته بود. این وضعیت تا آغاز جنگ ادامه یافت و جمهوری اسلامی در شرایطی بهشدت شکننده توانست در مقابل دو ابرقدرت نظامی تابآوری نشان بدهد که احتمالاً باید بعدها از آن بهعنوان لحظهای طلایی از حفظ استقلال کشور یاد کرد. در این موقعیت قشر بسیاری سکوت پیشه کردند و عموماً موضعی انتقادی نسبت دو طرف داشتند. با گذر دو هفته از جنگ کمابیش مشخص شد که ادعای پهلوی بر شکننده بودن اوضاع یا تغییر ناگهانی رژیم فریبی بزرگ بود و پس از چندهفته علناً ترامپ-نتانیاهو ادعای مداخله و سوءاستفاده از وقایع ۱۸ و ۱۹ دیماه را به میان کشیدند. با تداوم جنگ اما گفتههای ترامپ به جایی رسید که هر انسان وطندوستی را دلآزرده کرد و سیلی محکمی به قشر خاکستری زد. تخریب تمدن ایرانی و از همه بدتر تهدید بیشرمانه برای تخریب زیرساختهایی که بسیاری از آنها را پدر این شاهزاده بنا کرده بود، همهی انسانهای آگاه را از خواب بیدارمان کرد و چارهای باقی نگذاشت جز اینکه از این نظام، یعنی حکومت مرکزی ایران عزیزمان حمایت کنیم؛ حتی اگر صورتمان را با سیلی سرخ نگه داریم.




